فردا...

 

امروزم توی این کفه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دیروز توی کفه دیگر

 

فقط یک وزنه کم دارم

        - روی این يکی

یک وزنه به سنگینی همه ی  آنچه که دیروز داشتم.

 

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
ك.مهرنوش

سلام مريم جان.............. من را به خاطرتان می ياد.... کاپيتان مهرنوش هستم از دوستای قديمی و طرف دار دست نوشته هايتان........... چند بار به وبلاگتان سر زدم وارد نشد.... فکر کردم تعطيل کردين و بدون خداحافظی رفتيد.......... ولی الان يه دفعه چشمم به آدرسه شما خورد و گفتم يه بار ديگر هم امتحان بکنم.............. که امشب شانس با من بود........ هنوز هم خيلی قشنگ می نويسيد............ از اومدنم پشيمون نيستم......... درپناه خدای مهربون خوبو خوش باشيد

محمد خورشيدي

” در انديشه ي فردا نباشيد ، زيرا كه فردا انديشه ي خود را خواهد كرد . بدي ي امروز براي امروز كافي ست ! “ ( انجيل ِ مَـتا : 6 / 34 ) مقصد ، همه ي هدف نيست . مقصد ، تنها جزئي از هدف است . اكثريت هدف ، راهي ست كه ما را به مقصد مي رساند . فلسفه در كاركرد شعر به وضوح نقش آفريده . شعر را از دو منظر به نقد مي نشين ام . در وهله ي نخست ، صورت ِ ظاهر ِ شعري ست در چارچوب معدود كلماتي مثل « فردا ، امروز ، ديروز ، كفه هاي يك ترازو و وزنه » كه هر كدام مانند بازيگراني توانا در نقش خويش بازي گرداني مي كن اند و با احساس زيباي شاعرانه يي به هم نسبت مي ياب اند .

محمد خورشيدي

در ديگر منظر ، شاعر ، خودش را كنج كاوانه مي نگرد ، مي كاود ! مثل كسي كه خودش را با وسواس ، در آينه ورانداز مي كند . و انگشت هاي اش را در شيارهاي نازكي كه بر پوست اش فرو رفته اند مي كشد . بعد بر مي گردد و بر ميز ، لب خند كودكانه اي را كه در قاب جا مانده ، با حسرت نگاه مي كند ، و آه مي كشد . حالا در منظر راوي ( شاعر ) ، دو آدم ايستاده اند ، يكي در آينه ، و يكي در قاب عكس ! مثل دو كفه ي ترازو كه در كنار هم مي ايست اند . شاعر ، امروزش را در يك كفه مي بيند ( همين آينه ) ، و ديروزش را در كفه ي ديگر ( همان قاب عكس ) !

محمد خورشيدي

ادامه مي دهد : « ... / فقط يك وزنه كم دارم / روي اين يكي / يك وزنه به سنگيني ي همه آن چه كه ديروز داشت ام / » . شاعر هر چه دست مي كشد ، در امروزش چيزي نمي يابد . و هر چه وجود دارد به ديروز او مربوط است . اين ، نه به اين معناست كه وي هويّت امروزي اش را گم كرده ، بل كه به اين مفهوم است كه شاعر به كودكي ي خويش رجعت كرده ، و اين بازگشت به كودكي ، لازمه ي رسيدن به تعقل و ادراك واقعي ي زندگي ست ! ( قيصر امين پور مقاله يي دارد با عنوان : شعر ، همچون بازگشت به كودكي . و در اين مقاله سعي دارد مخاطب را متقاعد كند كه تا انسان كودكي اش را باز نيابد ، هرگز به شعر ناب نمي رسد. ) و آيا زندگي ي شاعر ، غير از يك شعر ناب است ؟!

محمد خورشيدي

به هر حال شاعر اذعان مي دارد كه ، يك وزنه نياز دارم ! / يك وزنه به سنگيني ي همه آن چه كه ديروز داشت ام / . و فكر مي كن ام كه نه تنها شاعر ، كه همه ي ما براي زندگي كردن ، به وزنه يي به نام « كودكي » نياز داريم . كودكي ، نه اين كه شيطنت ، نه اين كه بي تجربگي ! يعني اين كه پاكي ، صداقت ، آينه پنداري ، نگاه بي غرضانه به همه چيز و همه كس . و آيا كودكي جز اين است ؟! كي ست كه ديروزش را در هياهوي امروزش فراموش كند ؟ و هر روزي كه از او مي گذرد ، برنگردد و ديروزش را با حسرت نگاه نكند ؟ گرچه ديروز هاي اش ممكن است لب ريز دردهايي باشد كه در او ريشه كرده و قد كشيده اند . ديروز هر چه باشد ، امروزي بوده ، كه ما از آن گذشته ايم ... و به سمت فردايي مي ره كه ... يه بار گفت ام وقتي شروع مي كني به رفتن ، يه دفعه كه بر مي گردي ، مي بيني اون قدر اوج گرفتي كه حتا خودت هم باورت نمي شه . چشم به راه نوشته هاي قشنگ ديگه تون مي مون ام ....

iman

سلام به دوست گرم ودقيقم.اولا مرسی از برداشت ظريف وزيبای شما .دوما اميدوارم که کفه فردا برای شما خيلی سنگين تر از ديروزهای از دست رفته باشه ومرسی از اين تعبير زيبا.سومامنتظر نوشته های دلگرم کننده شما هستم.بای!

rose

salam maryam jan, are vaghean didi bazi oghat beine fekrat gom mishi, on vaght melse man mishi , az safar miay az safari ke kheili behet khosh gozashte vali engar ba alamo adam gharibi mikoni, shayad man ye vazne ehtiaj daram ke hamechi ro dorost kone, che midonam, man az omadanet khoshhalam omidvaramke har vaght khasti beri hamonjor ke khodet gofti ba khoshhali beri, merci sar zadi bayad update konam vali in rooza hoselasho nadaram,