بغض پرواز

بالاخره بادبادكم لاي شاخه ها پاره شد.

ديگر نياز نيست به پسر همسايه التماس كنم برايم هوايش كند.

/ 10 نظر / 5 بازدید
مجنون

شايد روزی مجبورشی از پسر همسايه بخوای که يه بادبادک ديگه برات درست کنه ! متاسفم

مريم

بالاخره آخرين بالم سوخت.ديگر اميدت را نيز از من گرفتی. دوست داشتم نوشته هايت را.

نكيسا

ميشه بادبادک ديگه ای ساخت...

پریشاندخت

تا در قفس بال و پر خويش اسير است بيگانه پرواز بود مرغ هوايی... شاد باشی

نمي دونم

هر بار که برام کامنت می نويسی خوشحال می دوم اينجا ببينم شايد به روز شده باشی. اما هنوز که خبری نيست. باز هم دلخوش همين عنوان ساده و زیبای وبلاگت و منتظر نوشته هایت هستم.

شب نويس

خواهش ميکنم. متقابلا منم دوست دارم نقد بشم. شما هم بهتره بنويسيد. يعنی بيشتر بنويسيد که‌ادم بهانه داشته باشه هی بياد اينورا! هی باشه. هی بودن بهتره تا هی نشستن و فکر کردن و منتظر بودن! مگه نه؟!