برای تو مينويسم

 

دلم گرفته و این هیچ بهانه ای نمیخواهد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هیچ دلیلی نمیخواهد

-- یا لااقل من دلیل نمیخواهم!

 

آه.. که گاهی چقدر آدم دلش میخواهد پاهایش را دراز کند و لم بدهد کنار خستگی های خودش

دستش را میان موهایش ببرد و بی خیال به آسمان خیره شود

و هیچ دلیلی برای هیچ کاری نیاورد

آه .. که چقدر آدم دلش تنهایی می خواهد

چقدر دلش میخواهد بدهکار کسی نباشد

چقدر دلش میخواهد همه حواسش به رفتارش نباشد

به خنده هایش

                    به شوخیهایش

                              به حرفهایش

                                       به نگاه هایش

آه.. که چقدر آدم دلش هوای آبی میخواهد

آه که من این روزها چقدر خسته ام......

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابک

سلام .به نظر من احتياج به کمی ارامش دار واينکه يه مدتی خودتو فراموش کردی.تو هياهوی زندگی.کمی با خودت راحتتر باش. وحرف دلتو گوش کن سعی کن احساس بر منطقت غلبه نکنه.تا بتونی با خودت راحتتر کنار بيای.

علی سطوتی

آن ها همه ی بی گناهی ما بودند ...و ما اگر در طلب گناه به سودابه بیندازیم دست مان به انگاره ی شیطان می ترکاند بادکنک های شب اول دال را....شاملو ، براهنی و دیالکتیک معاصرت؛ سرش بزنید و بر دار های به بی نامی بکشید!

rose

maryam , montazere harfat hastam omidvaram in bar omade bashi ke bemoni

bahar_roya

سلام ... مایل به تبادل لینک هستم... در صورت توافق خبر بدین ... متشکرم .

roya

سلام انتخاب قشنگی کردی من آپم سر بزنی خوشحالم میکنی ....یا علی

باده فروش

راست گفتید ، نه آسمان برای باریدن پاییز می خواهد ، نه پنجره برای دیدن دیوار ، نه غروب برای تنگی کبود و نه شما برای گرفتن ، بهانه. اصلاً هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود. فقط دمی می خواهد. دمی که بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده شود. راستی شما که گه گاهی فرش را پهن می کنید و بی خیال دست ها را قلّاب می کنید پشت سر، می دانید کجاست جای فراغت؟

bahar_roya

سلام ... خیلی خوشحالم کردی با آمدنت... همیشه موفق و سلامت باشی ...راستی جوابم و ندادین ... ؟؟؟ مایل هستین یا نه؟؟؟؟ منتظرم ... در پناه حق

محمد خورشيدي

در کلاس هایی که دارم / دست هایم را از پنجره پرتاب می کنم / تکه ای از لب را بر می دارم / و بر پیشانی تو می گذارم / در شعرهایی که می گویم / همیشه هستی تو / میز را که می چینم / همین روبه رو می نشینی / و هی مکث می کنی / چه کرده ام این جا / شاید آن جا نشسته باشی غریب / و دستمال به روی عکس می کشی / یا در ادره پشت مانیتور / همین طور به من فکر می کنی/ (از درس هایی گه می دهد / شب را چگونه بیرون می کند ؟ در شعرهایی که می گوید / آیا هنوز آن رو به رو نشسته ام / میز را که می چیند !؟) ...

سمانه

سلام.. بايد سلام می‌کردم راست می‌گی... ولی... راستش ديشب نمی‌دونستم چی بگم... از اينکه تو اين همه اينجا نوشته بودی و من نخونده بودم... پس اين چند وقته چی؟؟... چرا نمی‌تونستم بيام اينجا... اصلا تو... وای که منم چقدر اين تنهايی رو دوست دارم...

سمانه

چرا برام ننوشتی...