انگار زندگی ست

 

 

اينروزها قصه نميگويم،    غصه ميخورم

شعر نميخوانم،         خواب ميبينم

حرف نميزنم،      نگاه ميكنم.

 

نگران نباشيد فقط كمي خوشي زده است زير دلم، همين.

 

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنوش

تمام شعرهايی که توی وبلاگتون داريد يک از يک قشنگ ترند

ليلا

مريم جان اين روزها انگار همه مان روزهای عجيبی را ميگذرانيم...

لی لی

مريم جونم چرا اين قدر غصه داری ؟ بارون بهار شادت نمی کنه ؟ هر چند وقتی آدم يه جايی گير می کنه بيرونو نمی بينه ... نذار غصه بمونه ... بهش عادت نکن ... باشه ؟ ... بخند

سمانه

اينروزها هوا کمی‌ تاريکه...

ابی نه زياد بزرگ

مصراع نخست: من تو را می بوسم در مصرع بعد هم تو را می بوسم ایراد ندارد به کسی چه اصلا شعر خودم است من تو را می بوسم ! (دیدم خوشگل بود گفتم اینجا بنویسمش. اونجا دیدم => varan.persianblog.ir )

آزاده

سلام مريم عزيز اميدوارم حالت خوب باشه زندگيه ديگه با پستي و بلندهاش واقعا هر كدام از ما يك قهرمانيم كه با اين همه خوشي و سختي مبارزه مي كنيم . موفق باشي

خانم ثابتی

غصه و خواب و نگاه و خوشی ماده اوليه قصه و شعر و حرف است. فقط دلت را تازه نگه دار.

مهدی

سلام نگاهی به نوشته هات کردم چيزی که بسيار نظر آدم را جلب می کند نوشته های عاشقانه ات بدون -تو مجهول- است يعنی بدون معشوق و اين زيبايی نوشته هايت است موفق باشی....

بابا لنگ دراز

آری... يک جور خوشی هست که به زير ِ دل آدم می زند، یک جور هم به زیر ِ شکم آدم...!!!