طعم تلخ زمين

دستم به جایی بند نیست،

پایم - اما-  به هر تکه سنگی بند میشود.

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نمي دونم

نمی دونم چرا يه حس دلهره ای بهم دست داد

مهديه

سلام مريم عزيز. شعرهای زيبايی داری.و البته عميق.شيوه ات زيباست .و وبلاگت آرام بخش موفق باشی به اندازه تمام زيبايی شعرهايت

بابا لنگ دراز

مدتيه وبلاگهايی که جديد آپديت می کنن رو نمی تونم باز کنم... از جمله کوچه ی بن بست رو... الان آفلاين صفحه شما رو باز کردم و بعد کانکت کردم... مثل اينکه موفق شدم...موفق؟ آره... برای اين نوشته های خاطره ساز آره... موفق...

بابا لنگ دراز

تکه سنگارو با دست بگير... دستت بند باشه بهتر از بند بودن پاهاست... تا سنگ... تا زمين... آسمون سنگ نداره... ميشه مرد و به هيچی گير نکرد... آره... خيلی خوب به نظر مياد حالتش....

عرفان

تنها راهش پروازه..... پرواز اونم در اوج... اينجوری هيچ سنگی سد راه آدم نميشه!

امير

من فقط مانده ام که ايا سنگ به پای ما بند ميشود يا پای ما به سنگ هر چند در هر حال دردش يکيست

باده فروش

امان از دست ِ این پاها. (عجیبه که این پُست رو با اینکه چند باری اومده بودم ندیده بودم . اگه میدیدم حتماً بهتون میگفتم که توی قالب طرح خوب بلدین طرحی نو دراندازید) رنگ خاموشی دور از طرح قلمتان .............................. یاحق.

خط فاصله

و دست های ما کوتاه،خسته از اينهمه بار سنگين،و پاها همچنان پيش ميرود به سوی نمی دانيم کجا..که کش حتی به همين تکه سنگها بند ميشد...که خود ميداند اينها ذره ای از نيازش را پاسخگو نيست...اين روزها تنها بايد گذاشت و رفت...همين