بگذار بسته بماند،

                        پایم نه!

                                دلم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
مريم.

طرح اوليه اين نوشته در بلاگ آفتابان به ذهنم رسيد. حس کردم بايد به اين نکته حتمن اشاره کنم. http:\\aftaban.persianblog.ir

samaneh

اره... اگه اينو ياد بگيره خيلی خوبه... ولی ياد می‌گيره؟؟؟

رنگين کمون

شرمنده ام گفته بودم دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم گفته بودم غبار قديمي تقويم را ازش يشه هاي شعر وخاطره پاك نمي كنم گفته بودم صداي سرد سكوت اين سالها را با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم اما دوباره دل دل اين دل درمانده تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد هي هميشه همسفر حدود تنهايي بگذار كه دفتر دريا هم گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد *** سلام مريمم کاش ميفهميد کاش... نميای پيشم؟دلم هواتو کرده..شديد

باده فروش

نمیشه خانم ، سوایی نیست ، دَرهمه. (( دلشده ی پای بند ، گردن جان در کمند ... )) ملاحظه می فرمایید اینجوریاس . حرفم بزنی به قول حافظ گفتنی میگه : (( به خنده گفت که حافظ برو ، که پای تو بست )) .

باده فروش

و ... ممنون که باده فروش رو هم محرم دستنوشته ها نوشتید. ................. در پناه حق باشید سربلند . یاعلی.

مجنون

زنجيرم همدم من است به زنجيرم ، دل بسته‌ام

محمد حسین

خيلی وقتا باهاتون همنظر ميشم... اما... دوباره آمده ام تشنه ی غزلخوانی... منم صدای زمین، مرد، مرد بارانی. خسته نباشین