کمی برايم حرف بزن

اينروزها همه اش به ياد فروغم.

بسكه پلكم ميپرد

يكي از لامپهاي بالاي سرم هم دايم چشمك ميزند

پيش خودم فكر ميكنم چقدر من اين روزها مشكل دارم

و اصلن هم مشكلاتم هيچ شاعرانه نيست.

/ 17 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلا

حالا نه که ماها زندگيهای خيلی شاعرانه ای داريم بايد هم توقع مشکلات شاعرانه داشته باشيم... آره خب

گلناز

پس معلومه که شاعرانه است .

سمانه

خوب اين که خيلی خوبه... مشکلات ناشرانه حداقل يه اميدی به حل شدنشون هست...

ليلا

سلام مريم ممنون از کامنتت ... انگار مادوتا خيلی شبيه هم هستيم ... اره آدم دلش ميگيره ولی ای کاش اونها هم يکم از خاطراتشون رو به ياد داشتند ای کاش دوستی ها محبتهای بيدريغ بی ريا بودنها صداقتها هيچوقت تاريخ مصرفشان نميگذشت...

بيدل

اولش که خواندم به خيالم فروغ شاعر را می‌گويی ! هر چه در ذهنم گشتم چيزی از پلک پريدنش يادم نيامد. (البته یک زمانی هم با مثلا تخلص فروغ مثلا شعرواره می‌گفتم دروغ نگفته باشم اولترش یاد آن فروغ درونم افتادم که مدتهاست از او بی خبرم)

بيدل

در هر حال شاعرانه نگاه کردن به زندگی آسانتر می‌کند تحمل اطراف را

بيدل

راستی تو هم کمی فاصله گرفته ای این روزها انگار یا من اشتباه می کنم؟! من در تلاش برای بازگشت به حس قبلي نوشته هایم هستم ! تو چه؟!

کاغذ و قلم

من نيز همين طور چرا وقتي که مي خواهيم شاعرانه باشيم شعرمان نمي آيد؟

سلام من آپم

سمانه

احيانا اين مشکلاته که اين همه نيستی؟؟؟