انتهای بی نهايت

 

اون وقتا فکر میکردم تنهایی محدودیت داره

فکر میکردم یه جایی هست که دیگه آدم میدونه از اون تنهاتر نمیشه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما اینروزا فکر میکنم اشتباه میکردم... خیلی!

 

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد خورشيدی

سهراب مي گه : و فكر كن كه چه تنهاست / اگر كه ماهي كوچك / دچار آبي ي درياي بي كران باشد / ... آدم وقتي دچار اين بي كرانگي مي شود ، وقتي آن قدر بزرگ مي شود كه به قول فروغ « ديگر مي شود ديوار را براي برگ هاي جوان اش معني كند » ، وقتي دچار رگ ِ پنهان رنگ ها مي شود و ... ايمان مي آورد به اين كه « ـ دچار ، يعني ؟ ـ عاشق » ... و هنگامي كه همه چيزش را در تنهايي مي يابد ، تازه مي فهمد كه تنهايي ، تنها راه شناخت خويش از خويش است و تنها راهي ست كه انسان ، من ِ واقعي اش را پيدا كند . اصلن مي داني كه در پيله ي تنهايي ي يك كرم ، چه مي گذرد ؟ انگار از همين تنهايي هاست كه پروانگي شروع مي شود . و فكر مي كن ام كه آدم ، تا به اين حد از تنهايي نرسد ، آدم نمي شود ... ‌

محمد خورشيدی

ايهام زيباي ( دم / و / باز / دم ) يك جور تسلسل در شعر به وجود مي آورد كه به راستي تكرار مداوم همان دم و باز دم را به ذهن متبادر مي كند . و نقش « باز » كه خود باز دچار ايهامي ست كه هم در « بازدم » ـ به معناي برآمدن نفس ـ نقش ايفا مي كند و هم در « باز / دم » ، يعني تكرار همان « دم ِ » اوّل . چينش مناسب كلمه ها در شعر هم كمك زيادي به خوانش درست آن مي كند . در حالي كه به هيچ صورت نمي شود انديشه ي زيباي شعر را ناديده گرفت . يا اين شعر كه « دوباره نگاه كن / حجم تنهايي ام آن قدر بزرگ است كه يك باره در نگاه ات جا نمي گيرد » . به نظر مي رسد كه بعضي شعرها ، به نوعي دچار شعار شده اند ، و اين آفتِ شعر است كه در آن به شعار دادن دست بزنيم . البته اين شعار گويي ، گاهي آن قدر قوي و آگاهانه ست كه جنبه ي ضرب المثل پيدا مي كند . « هيچ صيّادي / در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد / مرواريدي صيد نخواهد كرد » : فروغ . اما به هر حال ، اين كار خوشايند ذهن هيچ مخاطبي نيست .

باده فروش

مگه اون موقعها نمی خونديد که : اين راه را نهايت صورت کجا توان بست ... ؟

باده فروش

به قول حافظ : چو عاشق می شدی گفتی که بردی گوهری مقصود؟ / زکی عزيز ندانستی که اين دريا چه موج خون فشان دارد؟

فهيمه

آري ، آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست ... من به پايان راه نمي انديشم .... كه همين دوست داشتن هم زيباست.

amir

خوب ميفهممت...

نمي دونم

من هنوز فکر ميکنم اون جا هست...چه وحشتناکه اگه اشتباه کنم...

amir

از لطفت ممنون مريم جان