خدای کوچک - دست نوشته هایم

دست نوشته هایم
ورود شما به دست نوشته هایم را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

تبلیغات


خدای کوچک
نویسنده : مریم - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٥
 

 

گوشی تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت ... باید تشکر میکرد بابت یه معجزه،

 باید اعتراف میکرد که حقیقت داشت

 

درست 11 ساعت از اون بحث گذشته بود.

اون موقع عصبانی بود، خیلی زیاد، حالش از همه آدمایی که ادعا میکردن میدونن اون خوب میشه به هم میخورد

دکتر در کمال خونسردی گفته بود وضعش خیلی وخیمه اگه تا 6 صبح فردا زنده بمونه خطر برطرف شده وگرنه که........

میخواست با همه ی وجودش سر دکتر فریاد بزنه: "میفهمی چی میگی؟ اون مادرمه! میفهمی چی داری میگی؟"

اما چیزی نگفته بود... فقط حس کرده بود توی مغزش یه مایع داغ ناگهان جابه جا شده بود.

 

و اون وقت این آدم که اون موقع به نظرش مضحکترین موجود عالم بود اومده بود و گفته بود که مادرش خوب میشه گفته بود همه ی ما میتونیم خدا باشیم همه ی ما میتونیم معجزه کنیم همه ی ما خدایان کوچکیم

از عصبانیت فریاد زده بود:" باشه،  بیا معجزه کن! بیا کاری کن که مادر من خوب بشه، اونوقت از همین فردا هرجا که برم میگم که تو واقعن خدایی، میگم که تو معجزه کردی."

 

تا صبح نشسته بود کنار مادر ... تا صبح نگاهش کرده بود ... چشماشو که بسته بود و هیچ حرکتی نداشت ..

تا صبح فقط به یه چیز فکر کرده بود ... به سلامتی مادر.. فقط همین

 

حالا باید بهش میگفت باید میگفت که سر قولش هست

نگاهی به مادر کرد، به نگاه آرومش که پر از محبت بود و میدرخشید.. دلش آروم شد.

 

.....

- آه...ببخشید

      نمیدونم چرا دیشب انقدر زود خوابیدم ... اصلن حالم خوب نبود... چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

 

- نه،

 فقط زنگ زدم که بگم

 منم یه خدای کوچیکم که معجزه ام همین الان روی لبای مادرم آروم نشسته!

 

 


 
 
امکانات وب