تو بخوان، من بازهم مینویسم

عاقبت شاعر خواهد شد دخترکی که امروز پای حرف زدنش روی زبانش لنگ میزند

 
پولک آسمان
نویسنده : مریم - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۸
 

 

ماهی نیستی که توی دستهایم جان بدهی؛

ماه ی که با اولین شعاع خورشید توی نگاهت جان خواهم داد.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مریم - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
 

 

این روزها نگاهم به شاخه های درخت گیلاس نمیرسد.

فکر میکنم قدم کوتاهتر شده،

مادر میگوید درخت گبلاس از اینجا رفته.

 


 
comment نظرات ()
 
 
؟
نویسنده : مریم - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢
 

 

دستت که بلرزد اشتباه مینویسی

پایت که بلرزد اشتباه میروی

دلت که بلرزد چه میکنی؟


 
comment نظرات ()
 
 
این پست مخاطبین خاصی دارد که هیچ وقت گذرشان به اینجا نمیوفتد.
نویسنده : مریم - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠
 

 

لطفن بی زحمت دستتان را از روی گلوی زندگی ام بردارید بیچاره میخواهد این نفس آخر را عمیق بکشد.

 

 

پانویس:

مسخره ترین بخش قضیه اینجاست که تصمیمت را هم که میگری که بروی بمیری تازه باید یک برگ مرخصی ساعتی برداری پر کنی و ببری خدمت مدیر عامل. بعد منتظر بمانی که اگر ایشان مجوز خروج از شرکت را دادند بروی و هر جایی که دلت خواست سرت را بگذاری و بمیری.


 
comment نظرات ()
 
 
دعوت
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸
 

شک کن؛

به خودت،

به من،

به زندگی،

اما به این دیوارهای سر به آسمان کشیده شک نکن که بین ماست.


 
comment نظرات ()
 
 
شاید
نویسنده : مریم - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥
 

صبر کن عشق زمین گیر شود … بعد برو

و دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

کودکی هام در آغوش شما جا مانده

صبر کن بچگی ام پیر شود … بعد برو

باز بگذار … که از پلک شما پر بکشم

آسمان ، زیر پر و بال تو تکثیر شود … بعد برو

و به این زودی اگر بار سفر می بندی

صبر کن ، های ! … کمی دیر شود … بعد برو

مال من باش … کمی سهم مرا آبی کن

و زمان باز به زنجیر شود … بعد برو

باش تا شب همه شب … قصه ی بارانی ی من

در شب چشم تو تفسیر شود … بعد برو

                                                 «م . خورشبدی.»

 

 

این روزها همه اش این شعر توی ذهنم تکرار میشود. گفتم شاید با نوشتنش کمی دلم سبک شود. شاید!!!

 

 

 


 
comment نظرات ()