برای مادرم

تو بخوان من بازهم مینویسم؛ نام سابق این بلاگ بود. حالا دیگر نمی نویسم

 

چهار سال پیش امشب خسته بودی از درد، ضعف و بیماری!

چهار سال پیش امشب از خستگی آرزو کردی که زودتر بروی برای همیشه!

چهار سال پیش امشب درست چهل روز مانده به اینکه به آرزویت برسی!

سه سال است که امروز که می شود یادم میوفتد وقتی دیدم روی آن تکه سنگ سیاه تاریخ کامل تولدت را ننوشته اند پرسیدم چرا و گفتند مهم نیست!

ولی مهم است!

مهم است!

مهم است!

تاریخ تولد تو تا ابد مهم است!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

گاهی فکر میکنی  کاش می شد خودت را خراب کنی و دوباره بسازی، از نو!

تیشه را بر می داری، می زنی، اولی... دومی... ... به آخری که می رسی می بینی دیگر نایی نداری.

           - شاید همین قدر کافی ست!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

سرفه می کند، یکریز و پشت سرهم؛ سرفه های خشک؛ انگار اصلن تمامی ندارند....

دیگر حالت از این صدا به هم می خورد..... و او.... بازهم سرفه می کند....

برمی گردی؛ با عصبانیت نگاهش می کنی!

سرفه می کند... سرخ شده است... کبود می شود؛ بلند می شود و بیرون می رود - بی تعادل-

چقدر این سکوت آرامش دارد... پلکی می زنی و آه .... آرام می شوی!

 

***

 

باز هم صدای سرفه های بلند می شود.... خشک و ممتد....

چنان حالت را به هم می زند که نفست بالا نمی آید.

صورتی که از عصبانیت سرخ شده خیره نگاهت می کند!

بلند می شوی و بیرون می روی!

هیچ آرامشی نیست؛ نفس حبس شده ات را بیرون می دهی و دوباره... سرفه می کنی!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

یادمه کوچولو بودم اما یادم نیست چند سالم بود شاید 10-12 ساله. یه روزی بود نزدیک روز تولدم. ازش پرسیدم:" مامان واسه تولدم کادو چی میخری؟"

با خنده گفت:" زحمت به دنیا آوردنت رو کشیدم حالا باید واست کادو هم بخرم؟"

یادمه شوخی می کرد و می خندید!

روز تولدم براش یه بادبزن خریدم از همینا که باز و بسته میشن. وقتی کادو رو بهش دادم یادمه دلش گرفت! انگار خیلی شرمنده شده بود از اینکه من باور کرده بودم ازم توقع داره واسش کادو بخرم به خاطر زحمتش.

کادومو قبول نکرد!

و من یادمه کوچیکتر از اون بودم که بفهمم چی کار کردم باهاش!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

دلم میگیره از اینکه اونقدر بزرگ شده ام که میفهمم مشکلم بزرگترین مشکل دنیا نیست!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

همه ی زندگی ام شده

                        خاطرات تو

                        یاد تو

                        دلتنگی تو

 

خودت قضاوت کن اگر "تو" را فراموش کنم چه می ماند از زندگی ام؟

 

 

 

پانویس: ( میگویند فراموشت کنم و زندگی ام را بکنم!!!)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

 

تمام شهر می دانند

که من عاشقترم یا تو

تویی که زاده ای من را

منی که مرده ام بی تو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۳ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

 

ذهنت که عقب بماند از چشمت در پیوستن حروف، "گل یاس" را می توانی "گیلاس" بخوانی؛

اما این گیلاس کجا و گوشواره هایی که پشت گوشم می انداختی کجا؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

 

سه سال یک عمر است

به خصوص وقتی همه اش را در انتظار گذرانده باشی

در انتظار اینکه یک بار دیگر صدایت کند

یک بار دیگر چشمهایش را ببینی

یک بار دیگر دستهایش را لمس کنی

یک بار دیگر بغلت کند

یک بار دیگر از در خانه که میروی تو، بگی سلام مامان خانومی و لبخند بزند و بگوید سلام

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

 

میگم تولدت مبارک

جواب نمیدی

میگم تولدت مبارک مامانی

بازم جواب نمیدی

میگم تولدت مبارک مامان خانومی

 

                 - جواب این یکی رو حتمن میدی چون هر دومون دوست داشتیم این مامان خانومی رو -

 

اما تو باز جواب نمیدی

 

دلم میگیره

چشمام پره اشک میشه و دستمو توی خیالم میکشم روی یه تیکه سنگ سیاه سرد!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

Design By : Mihantheme