تو بخوان، من بازهم مینویسم

عاقبت شاعر خواهد شد دخترکی که امروز پای حرف زدنش روی زبانش لنگ میزند

 
دلم برای نگاهت تنگ شده
نویسنده : مریم - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

 

شمع آخرین تولدت شکل یک غنچه گل سرخ بود

-         یادت هست؟

روشنش که کردم،  باز شد

گل سرخی که میچرخید و آهنگ تولدت مبارک میزد

 

تو خیره نگاهش میکردی

هنوز نگاهت بعد از دو سال یادم هست

 

 

راستی چه بود توی دلت؟

چه بود توی دلت مادرم؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چه دیر
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩
 

 

این روزها دلم هی برای مادر میسوزد؛

تازه میفهمم چقدر سخت است دردی داشته باشی که حتا یک لحظه هم رهایت نکند.

 


 
comment نظرات ()
 
 
روزا میگذرن اما.....
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
 

 

سخت است که به هر قیمتی زنده باشی!

میفهمی؟

سخت است!

خیلی سخت!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
دلیل واقعی
نویسنده : مریم - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
 

 

نقاشی ام هیچ وقت خوب نبود

نقاشی های سخت تر از سیب را همیشه باید با کمک مادر میکشیدم

 

چطور دلت آمد رنج دوری ات را بگذاری که تنها بکشم؟

-         آنهم به این سختی!

 

 

 

 

نگو فراموش کن!

نگو با واقعیت کنار بیا!

من نه فراموشش میکنم نه با این واقعیت کنار میایم!

واقعیت ها هم دلیل میخواهند  

مرگ دلیل میخواهد همانطور که زندگی

 

[ محکوم شده بودم به اینکه با واقعیت کنار نمیایم، و محکوم به اینکه برای چیزهای طبیعی دلیل میخواهم ]

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
خلاص
نویسنده : مریم - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
 

 

زمان مشکلی را حل نمیکند

زمان دردی را دوا نمیکند

- همه ی عمر گولمان زدند

 

فقط یک راه مانده

ماشه را بکش

همین!

 


 
comment نظرات ()
 
 
کدام منطق؟
نویسنده : مریم - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤
 

 

گوشی تلفن را برمی دارم

توی ذهنم میخواهم از مادر بپرسم  " دلیل سفت شدن کباب تابه ای که دیشب درست کردم چه چیزهایی میتواند باشد؟"

دستم میرود روی شماره ها

....................

............

....... آه ه ه ه ه ه

 

- باور میکنی که من هنوز این اشتباه را تکرار میکنم؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
خودکشی
نویسنده : مریم - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
 

 

سرم را تکیه میدهم به دیوار؛

پایم را می فشارم روی زمین؛

عمیق نفس میکشم؛

انگار هنوز زنده ام!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
؟؟
نویسنده : مریم - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
 

 

اتفاق آراء دیگر چه مزخرفی است وقتی یکی توی جمع همیشه حق وتو دارد؟


 
comment نظرات ()
 
 
با تو
نویسنده : مریم - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 

 

بگذار قدم بزنم توی خیالم لااقل،

زیر بارانی که هرگز قرار نیست ببارد!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مریم - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 

 

دارم به آخرین آدرسی که از تو دارم فکر میکنم؛

به آخرین باری که تو را دیدم، آخرین بار که صدایت را شنیدم.

عشق چه حس غریبی ست!

 


 
comment نظرات ()
 
 
به خاطر کسی که هست
نویسنده : مریم - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
 

 

بگذار زندگی نفسی تازه کند،

بگذار آبی به صورتش بزند و

بنشیند کنارت یک فنجان چای با تو بخورد.

 


 
comment نظرات ()
 
 
به همین سادگی
نویسنده : مریم - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱
 

 

توی صدایش یک بغض غریبی را حس میکنم وقتی لبخند میزند و میگوید: " بابا همه ی خصوصیات اخلاقی تو یادش رفته!!"

در یخچال را میبندم و طوری که پدر حتمن صدایم را بشنود و حرف او را از یاد ببرد میگویم : " نه، بابا فکر میکنه شاید من دیگه بزرگ شدم!"

       

- راستی چرا پدر به این زودی یادش رفته دخترش هیچ وقت آب یخ نمیخورد، گوشت قرمز نمیخورد و بیشتر از چند قاشق برنج نمیتواند بخورد؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
درست 31 سال پیش
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

 

زندگی راه خودش را میرود، من راه خودم را؛

درست مثل دو خط متقاطع که سالها پیش یک جایی توی این دنیا با هم برخورد کرده اند!

 


 
comment نظرات ()
 
 
بی پایان
نویسنده : مریم - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

 

لحظه های بی تو را میشود تحمل کرد به امید پایانی هر چند دور؛

 

عشقت را به چه دلخوشی تاب بیاورم؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مریم - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

 

وقتی از مادرش حرف میزند تازه میفهمم که چرا پدر هیچ وقت برایم توی خیابان بستنی نمیخرید، همیشه میگفت : " یه وقت یه بچه ای میبینه دلش میخواد بعد نمیتونه بخره اونوقت دلش میسوزه."

 

   - دلش میسوزه

 


 
comment نظرات ()